|
گزارش به سبک ابن الوقت.....
چون دیدم که بسیار خَز و خیل است که دیگر دوستان گزارشی از اختتامیه کوثر بنویسند و ما در خواب غفلت,پس بر آن شدیم تا بنویسیم و نوشتیم در سیم ثانیه شعری.... و شعری گفتیم هر چند سپید و کوتاه.... مارا با آی کیو رفاقتیست دیرینه و فراتر از آن,هنگامی که فهمید به مشهد می آید بسیار خوشحال و شاد ومشعوف شدیم...
و او وارد شد بر مشهد... در خانه نشسته بود ایمان مشغول شکستن به تخمه یک بار چو زنگ زد تیلیفون گفتا که که هستی ای تو تحفه؟ من تلفن را انسر(Answer) دادم و او اینگونه گفت: گفتا که من هستم ای جگر جان اسمم بود آی کیو پدرجان گفتم که چه باشد امرتان؟هوع؟ زودی تو به من جواب برگو و اوبر من فاش کرد که ازبرای چه به نزدم خواهد آمد. قصدش رفتن به همراه هم به اختتامیه کوثر بود... پس در مکانی قرار گذاشتیم تا با هم به هتل هما برویم تا هیئت رادیو جوان را ببینیم. چو رفتیم هر دو سوی هتل که بودش هما و نبودش متل یکی داد بر ما یک ندایی که نامش چو بود مستر رضایی به گفتا به ما آمدیم ما ز تهران به همراه ما باشد آن دوست مهران ما به پیش استاد مهران دوستی رفتیم و بعد خوش و بشی هر چند کوتاه و گرفتن عکسی یادگاری با ایشان دوباره به سوی آقای شاهرضایی سرازیر شدیم و گفتیم: بگفتم که این شیخ ما در کجاست؟ همان کس که موج جوانش دواست و او منظور ما را که آقای دکتر شهرام گیل آبادی بود فهمید و با انگشت تدبیر ایشان را به ما نشان داد. ما سریعا به پیش شان رفتیم و سلام کردیم و دوباره همراه را ز جیب به در کردیم و عکسی گرفتیم... بعد دیدم که اصحاب رادیو بر سمندی گران شدند و رفتند.در عرض چند دقیقه آنجا به هتلی متروک تبدیل شد.گویی که هیچ وقت کسی در آنجا نبوده... وما(من حقیر و آی کیو ) دست در دماغ در آنجا ماندیم... و با خود گفتیم که ما چه کنیم؟ و چون هیچ کس نبود ما به سمت منزل گاهمان راه افتادیم... در راه بودیم که گوشی آی کیو به زنگ در آمد.... گفت که سیاهی کیستی؟ گفت:.........هستم. گفت: چکار داری؟ گفت:کجایی :کیو(منظور آی کیو ست,چقدر صمیمی شدیم.باباش بهش نمی گه کیو) اختتامیه مگه نمی آی؟ آی کیو گفت:کجا؟چی؟کی؟ صدا گفت:بابا بلند شو بیا اختتامیه... وما تازه فهمیدیم که قضیه آن اتوبوس های دمه دره هتل چیست.... تنها آهی کشیدم و به راه ادامه دادیم.... پس دیگر خاطره ای در میان نیست... البته ما کاری کردیم که نرفتن جبران شود,رفتیم و خود سازی کردیم.البته شکم سازی بود. به اغذیه ای وارد شدیم و دو کوکتل خریدیم و خوردیم و البته نوشابه هم داشتیم.دو عدد سیاه....کوکاکولا بود.... نی بود اما سس نه..... شب قبل از خواب بود که در فکر نرفتن بودم و البته سوزشی هم در ناحیه از بدن داشتم(برای نرفتن به اختتامیه) که به یاد آن فیلم زیباافتادم که نامشPat o mat بود که در آن لحظه(در هتل و نرفتن به اختتامیه) مثالی بود بر من و آی کیو. به هر حال این هم یک نوع خاطره یا گزراش است... وقت شناس باشید و پاینده بدرود تا سلامی دیگر |+| نوشته شده توسط ابن الوقت ..::ایمان افتخاری::.. در و ساعت |
.::وقت موسيقي::.
.::لوگوی وقت نامه::.
|


