تبليغاتX
وقت و بی وقت
 انالله و انا الیه راجعون
ابن الوقت را پیری و کوری فرا گرفت و بازنشسته شد و در کنج بیتش نشست و به فکر درامد بود که ای خدایا من در این سن چگونه هزینه های طفلانم را گویا و از حال آنها جویا و ذهن خود را پویا کنم؟

کاغذی را از پسرش گرفت و دخل و خرج را نوشت:

خرج:

فرنگیس(دختر ارشدم):هزینه ی ۲ترم آخر دانشگاه او و هزینه ی  جهزیه او که تازگی ها برایش خواستگاری آمده(البته ما هیچ خوشمان نمی آید از پسر.چون بسیار سوسول است که اگر دماغش را بگیری جان به جان آفرین تسلیم می کند.)

فردوخت(دختر یکی مونده به ارشد):هزینه ی ثبت نام در پایه پیش دانشگاهی.هزینه کلاس کنکور و مخلفات.

فربد(پسر ارشد)هزینه ی دانشگاه البته تازه از سربازی برگشته و به دانشگاه رفته و تازه شروع کرده(دانشگاه آزاد)

فردین(پسر وسط):متاسفانه لکه ی ننگ خواندان ابن الوقت است و فقط به فکر بادی بیلدینگ است و کراتین و دوپینگ.درس را از سال پنجم کنار گذاشت و سیکل ریدیست.(دائم باید هزینه ی مواد نیروزا را به او بدهم)

فریدون(پسر کوچکم)سنش هنوز ۲ رقمی نشده و بسیار عشق درس دارد.هزینه ی چندانی نداره.

دخل:

حقوق بازنشستگی و همین بس.

اما با این مشکلات باید کنار آمد.ما هم به این نتیجه رسیدیم که از روشهای جدید درامد به دست آوریم.

به همین خاطر به فکر فرو رفتم:

به نتیجه رسیدم که مقداری سهام خریداری کنم در بازار بورس بروم تاشاید فرجی شد و پولی به ما رسید.

سهام را خریداری کردم و دوباره به فکر فرو رفتم و دوباره به این نتیجه رسید که مقداری از پول را سکه خریداری کنم تا بدون هیچ درد سری سود بر مالمان بیاید.

روزهای پس یکدیگر گذشت و ما فقط پای تلویزیون بودیم اخبار و تلتکس را مشاهده می کریدم  و هروز بهتر از دیروز بود(منظورتبلیغات بانک تجارت نبود)  ما روز به روز بر ثروت می افزودیم و دخلمان زیاد شد البته تازه توانستم که هزینه ها را پرداخت کنم.

بعد کم کم سهام عدالت خریدم و بسیار بر ما خوش گذشت و ماشین خریداری کردم.(پیکان جوانان رنگ کوجه ای با رینگ اسپورت)

این ماشین را زیر پای لکه ی ننگ انداختم تا تن لش خود را تکان داده و مقداری کار کند.

تا آن روز  روزگاری به آن خوبی نداشتیم.روزها گذشتن تا روزی که...........

از ااینجا به بعد رو من دارم می نویسم(فرنگیس)

بابام بنده خدا ساعت ۹ اومد خونه و  رفت جولوی تیوی نشست (مثله اینایی که سر دستشویی می شینن)بعد تلتکس رو باز کرد و چشاتون روزه بد نبینه از پشت افتاد زمین.همه دوییدن ببینن چی شده.دیدم که تکون نمی خوره بعد به لکه ی ننگ گفتیم ماشین رو روشن کن بابا رو ببریم بیمارستان.بردیم و فهمیدیم سکته ی قلبی کرده(البته بخیر گذشت)

الان بستری هست تو بیمارستان.

بعد که من اومدم خونه فهمیدم که سهام پدر اومده زیر قیمت و پدر حدودا ورشکست شده.

حالا من باید برم بیمارستان دیگه وقت ندارم پس نتیجه اخلاقیشو خودتون بگیرین.

فقط برا بابام دعا کنید

نکات اخلاقی:

۱).........................................

۲)........................................

 

|+| نوشته شده توسط ابن الوقت ..::ایمان افتخاری::.. در و ساعت