تبليغاتX
وقت و بی وقت
 هفت خان ابن الوقت

 

و بسیار باشد از این خان ها در زندگی ما و شما.که گذر از بعضی از خان ها سخت تر از گذر رستم از خان هایش است.ومن پس از نقدی که در ذهن خود کردم به این نتیجه رسیدم که رستم کار دشواری نکرد که از آن خان ها گذشت بلکه کاری بس سهل و آسان را انجام داد.حال می پرسید چرا(بعضی ها خوب نمی پرسن)دلیلش این است که رستم از نسل پهلوانان است و قهرمانان.بالاخره رسم شمشیر زنی و نبرد را از آنان آموخته و بسیاری به او کمک می کردند(رخش و سیمرغ و......)

حال می رسیم سر هفت خان ابن الوقت:

فرق ابن الوقت با رستم در این است که نه تنها پدرش و پدرانش پهلوان و قهرمان نبودند بلکه بسیار ضعیف

بودند(حالا بین خودمون بمونه ولی شنیدم باباش تو مدرسه همش کتک می خورده)

هفت خان ابن الوقت:(رفتن به محل کار)

خان اول:(بیداری از خواب)

ابن الوقت در خوابی عمیق بود و اداره اش دیر شده بود و هیچ کس در آنجا نبود تا او را بیدار کند.رخش در آنجا بود(منظور از رخش در اینجا تلفن همراست) و ویبره می رفت و صدا در می آورد وبه ابن الوقت می گفت بلند شو و با دیوی که نمی گذارد تو بیدار شوی مبارزه کن.ولی کو گوش شنوا.او پتو را ۱.۵ درو به دور خود پیچید و به ادامه خواب پرداخت.در خواب بود که سیمرغ آمد(منظور از سیمرغ ساعت است) و خواست بیدارش کند اما ابن الوقت با یک حرکت جودو سیمرغ آهنین را از پای در آورد و متکا را روی سر قرار داد.در این هنگام بود که زال(پدرش)آمد و لنگ او را گرفت و کشید و برد به طرف ........(روم به دیوار دستشویی)و با گفتن چند کلمه ی محبت آمیز(ای........مگه با تو نیستم.........)او را از شر دیو شرور نجات داد.

خان دوم:(پوشیدن لباس)

اما لباسی در کار نبود.چون زال فردی ارتشی بود و درآمدش بسیار کم.پس لباس های ابن الوقت بسیار پاره و پوره و وصله دار بود.با این حال او همان لباس ها را بر تن کرده و به دنبال جوراب خویش می گشت.اما جورابهایش کثیف بود و او هم عجله داشت.چند لحظه تفکر کرد و بعد شمعی در ذهنش روشن شد که کاش روشن نمی شد.منتظر ماند تا زال به ........(بازم معذرت خلا)برود.همین که پایش را درون آن مکان گذاشت ابن الوقت فرصت را تلف نکرده و به کمد زال رفت و ۲ جفت جوراب بلند کرد و سریع به اتاق خود بازگشت و پایش کرد.با خود می گویید پس دیو این مرحله کجاست؟ باید بگویم دیو در این مرحله در وجود خود ابن الوقت بود و خوب اگر می خواست دیو را بگشد باید خود را از بین می برد.پس بیخیال دیو شد و لباس و کفش رزم را برتن کرد و از خیمه ها بیرون رفت:

چو شد روز ابن الوقت بپوشید گبر

نگهبان تن کرد بر گبر ببر

کمندی به فتراک زین بر به بست ۱

بر آن باره ی پیل پیکر نشست۲

۱)منظور غذا را در زیر صندلی ماشین قرار داد

۲)ماشینش از نوع ۸ سیلندر بوده و بسیار بنزین خور

خان سوم:(رفتن به سرکار)

و این خان بسیار دشوار بود چون پس از سوار شد بر پیل ناگهان دید که عقربه بنزین بر رو ی امتی(خالی)قرار دارد.در اینجا بود که دیو بر او وارد شد و گفت:

هههههههه.ابن الوقت از پیل پیاده شو و به تاکسی تلفنی زنگ بزن.مگه چقدر هزینش می شه.تو می تونی.

و ابن الوقت دست در جیب کرد پولش را نگاه کرد و با خود گفت:با این پول که به آدم آدامس ۵ تومنی هم نمی دن چه برسه تاکسی.ودوباره آن دیو داخلی(که درخان قبل اونو نکشت)بر او وارد شد.گفت:

یوهاااااااااا ابن الوقت برو واز حساب بانکی زال برداشت کن.هم برای امروز هم برای تا آخر ماه.

و ابن الوقت رفت و کارت ......بانک رو برداشت(برای جلو گیری از تبلیغ خودتون جای نقطه چین نام یکی از بانک هارو بذارید) تا از حساب زال برداشت کند.به بانک رفت و در مقابل خود پرداز ایستاد.کارت را داخل کرد اما پول نداد.عصبی شد و بی خیال پول به دنبال ایستگاه اتوبوس گشت.سوال؟رخش در این مرحله چرا به کمک ابن الوقت نیامد؟

جواب:قبل از ابن الوقت به بانک رفته و حساب زال رو خالی کرده تا ابن الوقت از دیو شکست نخوره.(سیمرغم با رخش رفت چون با خودشون گفتن شاید نیاز به شاهدم هم باشه)

خان چهارم:(انتظار برای آمدن اتوبوس)

هوا گرم بود آفتاب بر صحرا می تابید(ببخشید شور داستان گرفت منو)

و ابن الوقت در گرما منتظره اتوبوس بود.و دوباره دیو آمد و گفت:

هان ای ابن الوقت با ماشین برو.راه دوراست و تو خسته و کارت دیر شده پس دست را جلو پیل ها بگیر و بگو مستقیم؟

در این جا بود که ابن الوقت دستش را جلوی ماشین گرفت و سوارشد و به سر کار رفت.

متاسفانه در این خان کسی به دادش نرسید و ابن الوقت گیم اور شد و باید این مرحله را دوباره آغاز کند.

دوباره این مرحله رو شروع کرد(چون سیو داشت)

دوباره دیو آمد و او را دوباره گفت:

سواری پیل های خطی شو و با پیل به اداره رو.اما او هرچی ایستاد پیل مسافر کش نیامد و فقط اتوبوس آمد.ناچار سوار شد و رفت(با اتوبوس) 

در این خان رخش کجا بود؟

۱)در طویله            ۲)گزینه ۱        ۳)با سیمرغ رفتن پارک      ۴) هیچکدام

بله این سوال را با پاسخ کاملا تشریحی جواب می دم

بله جواب واضح  است.گزینه ی ۴ است.چون رخش هنوز تو بانک.

حالا سوال پیش می آد که سیمرغ اینجا کجا بود و چه جوری شد که هیچ ماشین نیامد.

جواب:منم اول نفهمیدم اما بعدا فهمیدم که سیمرغ کمی جلوتر به فروش بنزین زیر قیمت پرداخت تا ماشین ها برن و بنزین بخرن به خاطر همین ماشینی نیامد و فقط اتوبوس آمد(چون گازی هستن)

خدا رو شکر این خان را هم  به خیر و رد کرد

خان پنجم:(در اتوبوس)

و دشوار ترین خان همین خان است چون باید با جماعت دیوها مبارزه کند.فشار زیاد و است و مشت و پا کف گرگی از سوی دیوها(مردم دیگر) دیگر داشت  به مرگ لبیک می گفت که رخش به دادش رسید.

شما می دونین چطوری؟

بله.می دونم که نمی دونین.رخش در کنار اتوبوس به صورت موازی حرکت کرد و می خواستن مثل زرو ابن الوقت  هم به روی رخش پریده و تا اداره برن.اما چشمانتان روز بد نبینه.همین که پرید به شیشه ی اتوبوس خورد و بر زمین خورد.آخه این اتوبوس جدیدا شیشه هاشون تا بالاست و جای تهویه نداره.پس این شگرد انجام نه پذیرفت  و رخش ضایع شد.این بار نوبت سیمرغ بوکه به داد ابن الوقت برسه.

اینجا بود که از بالای اتوبوس پرواز کرد به ابن گفت بیا بالای اتوبوس تا نجاتت بدم اما بازهم چشم شما روز بد نبینه که سر چهار رسیدن و به چراغ راهنمایی برخورد کردند و بر زمین افتادن و مجروح شدند.هر چند مجروح شد اما خدارو شکر از شر دیو ها نجات پیدا کرد.

 

خان ششم:(در بیمارستان)

چون در خان قبل با تیر چراغ برق برخورد کرد بر زمین افتاد مقداری خراش و جراحات برداشت به خاطر همین به بیمارستان رفت

چون این خان خود از چند خان تشکیل می شه بعدا این خان را که شامل ۴ خان است را بازگو می کنم.

 

خان هفتم:(رویارویی با رئیس)

این خان هم بسیار دشوار بود.هرچند خیال ابن الوقت راحت بود(منظورم از کارت زدن صبح)چون دوست او یعنی پشوتن صبح اول وقت کارت را زده بود.اما بازم هم رویارویی با آقای رئیس سخت بود

به هر حال آقای رئیس اورا صدا زد و گفت:آقای ابن الوقت شما در ماه کلا یک هفته به سرکار می این اما همون یک هفته رو هم ساعت ۱۰ میان.این چه وضعیه؟

در این جا بود که دوباره رخش  و سیمرغ وارد کار شدند و به عنوان دو تا خانم وارد اتاق شدند.رئیس هم تا چشمش به جمال این دو عزیز(ببخشید دو خانم) افتاد سریع به ابن الوقت گفت برو سرکارت.

خدا شکر کرد که بازم به دادش رسیدن(سیمرغ و رخش)

در این جا ۵ خان جدید شرو می شه البته این بار برای رخش و سیمرغ چون آقای رئیس قصد داشت که با این خانمها ازدواج کنه.و اینجا بود که سیمرغ ورخش  در دردسر بزرگی گیر می کنن.

البته چون این داستان در زمانهای بسیار قدیم اتفاق افتاده به خاطر همین گرفتن چندین زن هم اشکالی نداشته.

 

به هر حال این خان ها رو پشت سر گذاشت و به سر کار رفت.این داستان بیشتر شبیه داستان عمو گجت بود.چون همش رخش و سیمرغ کمک می کردن.

مطمئنم که هیچکی این داستان رو تا این جا نخونده.چون خیلی  طولانی ست.

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ابن الوقت ..::ایمان افتخاری::.. در و ساعت