تبليغاتX
وقت و بی وقت
 از چاله به چاه
کلی تفکر کردم بهر شعر  که در چه مورد بگم.دیدم عاشقانه نگفتم که بعد گفتم :

دزد عیاری برای دستبر..........شد مهیا نیمه شب افتاد راه

منزلی را داشت کاو مد نظر..........بود از یک تاجر با عز و جاه

خانه در تاریکی محض و سکوت........گاه می تابید آنجا نور ماه

کلفتی بود اندر آن خانه چو شیر.........بینهایت زشت و اکبیر و سیاه

ناگهان از دور سارق را بدید...........وقت را ننمود بیهوده تباه

یک تفنگ آنجا درون خانه بود.......بود از بهر شکاری گاهگاه

زود سارق را هدف بگرفت او..........با تماشایش کشید از قلب آه

چون جوان دزد را خوش رو بدید.........گشت عاشق با همان تیر نگاه

گفت اگر با من نمایی ازدواج.........گر گناهت همچو کوه و همچه کاه

می شوی ایمن ز هر آسیب تو..........می نمایی خنده از دل قاه قاه

ناگهان ارباب منزل سر رسید..........گفت این مرد جوان بی پناه

کیست اینجا؟کلفت زشت و عبوس......گفت ارباب این بود لطف اله

خواهد او شوهر شود من همسرش........بهر عقد ما شما هستی گواه؟

دزد گفتا گر روم من حبس ابد.........بهتر است و شوهر دیگر بخواه

گر کنم با تو من اینجا ازدواج..........اینچنین از چاله می افتم به چاه

|+| نوشته شده توسط ابن الوقت ..::ایمان افتخاری::.. در و ساعت