تبليغاتX
وقت و بی وقت
 دور دوم سفرهای استانی مولانا محمود احمدی نژاد
چون سفرهای دور اول تمام شد پس به فکر افتادم تا سفرهای دور دوم را آغاز کنم به دو دلیل:

اول اینکه ببینم همه ی دستورات و پروژها درست انجام شده و به پایان رسیده(رسیدگی)

دوم :چون در دور اول همه ی نیازهای کلی  ملت را براورده کردمپس حال نیازهای جزئی را براورده کنم

این سفرنامه ی را در آغاز دور دوم نوشتم.ای کاش دور اول را هم می نوشتم.حال اشکالی ندارد چون هنوز سفرهای دور سوم و دور N و تازه به فکر سفرهای کشوری هم هستم تا نتنها در ایران بلکه در تمام کشورها خدمت کنم.

واینگونه سفرنامه را آغاز کردم:

بشنو از من چون روایت می کنم......از سفرهای من حکایت می کنم

من گذشتم از تمام شهرها..........تا ببینم وضع حال و دردها

گر که باشد مشکلی اندر میان......می کنم حل مشکلش را در یک ان

ومن به این قصد سفر را آغاز کردم

یک نفر باشد همیشه یار من....آن نباشد کس بجز الهام من

(توضیح:اشاره به بیت زیبای:

کَس نخارد پشت من....جز ناخن انگشت من)

او که هستش نصف هئیت دولتم....می کند یاری من در صولتم

الغرض گویم در این باب سفر....هرچه افتد اتفاق از هر نفر

چون که وارد می شوم بر شهر ودیر..می دهم اول سلام وصب بخیر

ابتدا من می دهم وعده وعید.......که بود اجرای آن یکم بعید

(ابن الوقت:و در ادامه باید بگویم که چون بعضی از حرفهای سیاسی در ابیات بعدی مولانا شیخ محمود احمدی نژاد بود پس من آن ابیات را نمی نویسم و فقط توضیح اجمالی از آن ابیات می دهم.)

وعده های من چند چیز باشد که برای همه ی شهرها آن دستورات و عده های را می دهم.من در هز شهری دستورات زیر را می دهم:

۱)یک دانشگاه پیام نور

۲)یک سالن ورزشی برای برادران

۳)یک سالن ورزشی برای خواهران

۴)یک محیط توریستی برای هر شهر

البته مخلفاتهم در هر شهر دارد که باهم فزق می کند.

ما هنوز دور دوم را تازه آغاز کردیم پس هنوز وعده ندادیم.

نکات ابن الوقتانه:

احتمال وعده های دور دوم:

۱)یک دانشگاه آزاد

۲)یک محیط توریستی برای برادران

۳)یک محیط توریستی برای خواهران

۴)تقسیم خیابان به دو قسمت:برادران و خواهران(البته این فکر در ذهن ایشان از ابتدای بود)

چند سوال:

۱)اگر کسی باشد که نه برادر باشد و نه خواهر باید به کدام ورزشگاه برود؟

۲)اگر دانش آموزان یک شهر همه از بهره ی هوشی بالایی برخوردار بودند و همه در دانشگاه های خوب(به جز پیام نور)قبول شدند باید چه کرد؟

۳)اگر یک توریست به ایران آمد و خواست با همسر به مکان های توریستی برود باید چه کند؟

 

این پست  به در خواست بعضی از رفقا نوشته شد.درضمن این پست صیاصی بود نه سیاسی

وقت شناس باشید و پاینده

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ابن الوقت ..::ایمان افتخاری::.. در و ساعت   
 انالله و انا الیه راجعون
ابن الوقت را پیری و کوری فرا گرفت و بازنشسته شد و در کنج بیتش نشست و به فکر درامد بود که ای خدایا من در این سن چگونه هزینه های طفلانم را گویا و از حال آنها جویا و ذهن خود را پویا کنم؟

کاغذی را از پسرش گرفت و دخل و خرج را نوشت:

خرج:

فرنگیس(دختر ارشدم):هزینه ی ۲ترم آخر دانشگاه او و هزینه ی  جهزیه او که تازگی ها برایش خواستگاری آمده(البته ما هیچ خوشمان نمی آید از پسر.چون بسیار سوسول است که اگر دماغش را بگیری جان به جان آفرین تسلیم می کند.)

فردوخت(دختر یکی مونده به ارشد):هزینه ی ثبت نام در پایه پیش دانشگاهی.هزینه کلاس کنکور و مخلفات.

فربد(پسر ارشد)هزینه ی دانشگاه البته تازه از سربازی برگشته و به دانشگاه رفته و تازه شروع کرده(دانشگاه آزاد)

فردین(پسر وسط):متاسفانه لکه ی ننگ خواندان ابن الوقت است و فقط به فکر بادی بیلدینگ است و کراتین و دوپینگ.درس را از سال پنجم کنار گذاشت و سیکل ریدیست.(دائم باید هزینه ی مواد نیروزا را به او بدهم)

فریدون(پسر کوچکم)سنش هنوز ۲ رقمی نشده و بسیار عشق درس دارد.هزینه ی چندانی نداره.

دخل:

حقوق بازنشستگی و همین بس.

اما با این مشکلات باید کنار آمد.ما هم به این نتیجه رسیدیم که از روشهای جدید درامد به دست آوریم.

به همین خاطر به فکر فرو رفتم:

به نتیجه رسیدم که مقداری سهام خریداری کنم در بازار بورس بروم تاشاید فرجی شد و پولی به ما رسید.

سهام را خریداری کردم و دوباره به فکر فرو رفتم و دوباره به این نتیجه رسید که مقداری از پول را سکه خریداری کنم تا بدون هیچ درد سری سود بر مالمان بیاید.

روزهای پس یکدیگر گذشت و ما فقط پای تلویزیون بودیم اخبار و تلتکس را مشاهده می کریدم  و هروز بهتر از دیروز بود(منظورتبلیغات بانک تجارت نبود)  ما روز به روز بر ثروت می افزودیم و دخلمان زیاد شد البته تازه توانستم که هزینه ها را پرداخت کنم.

بعد کم کم سهام عدالت خریدم و بسیار بر ما خوش گذشت و ماشین خریداری کردم.(پیکان جوانان رنگ کوجه ای با رینگ اسپورت)

این ماشین را زیر پای لکه ی ننگ انداختم تا تن لش خود را تکان داده و مقداری کار کند.

تا آن روز  روزگاری به آن خوبی نداشتیم.روزها گذشتن تا روزی که...........

از ااینجا به بعد رو من دارم می نویسم(فرنگیس)

بابام بنده خدا ساعت ۹ اومد خونه و  رفت جولوی تیوی نشست (مثله اینایی که سر دستشویی می شینن)بعد تلتکس رو باز کرد و چشاتون روزه بد نبینه از پشت افتاد زمین.همه دوییدن ببینن چی شده.دیدم که تکون نمی خوره بعد به لکه ی ننگ گفتیم ماشین رو روشن کن بابا رو ببریم بیمارستان.بردیم و فهمیدیم سکته ی قلبی کرده(البته بخیر گذشت)

الان بستری هست تو بیمارستان.

بعد که من اومدم خونه فهمیدم که سهام پدر اومده زیر قیمت و پدر حدودا ورشکست شده.

حالا من باید برم بیمارستان دیگه وقت ندارم پس نتیجه اخلاقیشو خودتون بگیرین.

فقط برا بابام دعا کنید

نکات اخلاقی:

۱).........................................

۲)........................................

 

|+| نوشته شده توسط ابن الوقت ..::ایمان افتخاری::.. در و ساعت   
 هفت خان ابن الوقت

 

و بسیار باشد از این خان ها در زندگی ما و شما.که گذر از بعضی از خان ها سخت تر از گذر رستم از خان هایش است.ومن پس از نقدی که در ذهن خود کردم به این نتیجه رسیدم که رستم کار دشواری نکرد که از آن خان ها گذشت بلکه کاری بس سهل و آسان را انجام داد.حال می پرسید چرا(بعضی ها خوب نمی پرسن)دلیلش این است که رستم از نسل پهلوانان است و قهرمانان.بالاخره رسم شمشیر زنی و نبرد را از آنان آموخته و بسیاری به او کمک می کردند(رخش و سیمرغ و......)

حال می رسیم سر هفت خان ابن الوقت:

فرق ابن الوقت با رستم در این است که نه تنها پدرش و پدرانش پهلوان و قهرمان نبودند بلکه بسیار ضعیف

بودند(حالا بین خودمون بمونه ولی شنیدم باباش تو مدرسه همش کتک می خورده)

هفت خان ابن الوقت:(رفتن به محل کار)

خان اول:(بیداری از خواب)

ابن الوقت در خوابی عمیق بود و اداره اش دیر شده بود و هیچ کس در آنجا نبود تا او را بیدار کند.رخش در آنجا بود(منظور از رخش در اینجا تلفن همراست) و ویبره می رفت و صدا در می آورد وبه ابن الوقت می گفت بلند شو و با دیوی که نمی گذارد تو بیدار شوی مبارزه کن.ولی کو گوش شنوا.او پتو را ۱.۵ درو به دور خود پیچید و به ادامه خواب پرداخت.در خواب بود که سیمرغ آمد(منظور از سیمرغ ساعت است) و خواست بیدارش کند اما ابن الوقت با یک حرکت جودو سیمرغ آهنین را از پای در آورد و متکا را روی سر قرار داد.در این هنگام بود که زال(پدرش)آمد و لنگ او را گرفت و کشید و برد به طرف ........(روم به دیوار دستشویی)و با گفتن چند کلمه ی محبت آمیز(ای........مگه با تو نیستم.........)او را از شر دیو شرور نجات داد.

خان دوم:(پوشیدن لباس)

اما لباسی در کار نبود.چون زال فردی ارتشی بود و درآمدش بسیار کم.پس لباس های ابن الوقت بسیار پاره و پوره و وصله دار بود.با این حال او همان لباس ها را بر تن کرده و به دنبال جوراب خویش می گشت.اما جورابهایش کثیف بود و او هم عجله داشت.چند لحظه تفکر کرد و بعد شمعی در ذهنش روشن شد که کاش روشن نمی شد.منتظر ماند تا زال به ........(بازم معذرت خلا)برود.همین که پایش را درون آن مکان گذاشت ابن الوقت فرصت را تلف نکرده و به کمد زال رفت و ۲ جفت جوراب بلند کرد و سریع به اتاق خود بازگشت و پایش کرد.با خود می گویید پس دیو این مرحله کجاست؟ باید بگویم دیو در این مرحله در وجود خود ابن الوقت بود و خوب اگر می خواست دیو را بگشد باید خود را از بین می برد.پس بیخیال دیو شد و لباس و کفش رزم را برتن کرد و از خیمه ها بیرون رفت:

چو شد روز ابن الوقت بپوشید گبر

نگهبان تن کرد بر گبر ببر

کمندی به فتراک زین بر به بست ۱

بر آن باره ی پیل پیکر نشست۲

۱)منظور غذا را در زیر صندلی ماشین قرار داد

۲)ماشینش از نوع ۸ سیلندر بوده و بسیار بنزین خور

خان سوم:(رفتن به سرکار)

و این خان بسیار دشوار بود چون پس از سوار شد بر پیل ناگهان دید که عقربه بنزین بر رو ی امتی(خالی)قرار دارد.در اینجا بود که دیو بر او وارد شد و گفت:

هههههههه.ابن الوقت از پیل پیاده شو و به تاکسی تلفنی زنگ بزن.مگه چقدر هزینش می شه.تو می تونی.

و ابن الوقت دست در جیب کرد پولش را نگاه کرد و با خود گفت:با این پول که به آدم آدامس ۵ تومنی هم نمی دن چه برسه تاکسی.ودوباره آن دیو داخلی(که درخان قبل اونو نکشت)بر او وارد شد.گفت:

یوهاااااااااا ابن الوقت برو واز حساب بانکی زال برداشت کن.هم برای امروز هم برای تا آخر ماه.

و ابن الوقت رفت و کارت ......بانک رو برداشت(برای جلو گیری از تبلیغ خودتون جای نقطه چین نام یکی از بانک هارو بذارید) تا از حساب زال برداشت کند.به بانک رفت و در مقابل خود پرداز ایستاد.کارت را داخل کرد اما پول نداد.عصبی شد و بی خیال پول به دنبال ایستگاه اتوبوس گشت.سوال؟رخش در این مرحله چرا به کمک ابن الوقت نیامد؟

جواب:قبل از ابن الوقت به بانک رفته و حساب زال رو خالی کرده تا ابن الوقت از دیو شکست نخوره.(سیمرغم با رخش رفت چون با خودشون گفتن شاید نیاز به شاهدم هم باشه)

خان چهارم:(انتظار برای آمدن اتوبوس)

هوا گرم بود آفتاب بر صحرا می تابید(ببخشید شور داستان گرفت منو)

و ابن الوقت در گرما منتظره اتوبوس بود.و دوباره دیو آمد و گفت:

هان ای ابن الوقت با ماشین برو.راه دوراست و تو خسته و کارت دیر شده پس دست را جلو پیل ها بگیر و بگو مستقیم؟

در این جا بود که ابن الوقت دستش را جلوی ماشین گرفت و سوارشد و به سر کار رفت.

متاسفانه در این خان کسی به دادش نرسید و ابن الوقت گیم اور شد و باید این مرحله را دوباره آغاز کند.

دوباره این مرحله رو شروع کرد(چون سیو داشت)

دوباره دیو آمد و او را دوباره گفت:

سواری پیل های خطی شو و با پیل به اداره رو.اما او هرچی ایستاد پیل مسافر کش نیامد و فقط اتوبوس آمد.ناچار سوار شد و رفت(با اتوبوس) 

در این خان رخش کجا بود؟

۱)در طویله            ۲)گزینه ۱        ۳)با سیمرغ رفتن پارک      ۴) هیچکدام

بله این سوال را با پاسخ کاملا تشریحی جواب می دم

بله جواب واضح  است.گزینه ی ۴ است.چون رخش هنوز تو بانک.

حالا سوال پیش می آد که سیمرغ اینجا کجا بود و چه جوری شد که هیچ ماشین نیامد.

جواب:منم اول نفهمیدم اما بعدا فهمیدم که سیمرغ کمی جلوتر به فروش بنزین زیر قیمت پرداخت تا ماشین ها برن و بنزین بخرن به خاطر همین ماشینی نیامد و فقط اتوبوس آمد(چون گازی هستن)

خدا رو شکر این خان را هم  به خیر و رد کرد

خان پنجم:(در اتوبوس)

و دشوار ترین خان همین خان است چون باید با جماعت دیوها مبارزه کند.فشار زیاد و است و مشت و پا کف گرگی از سوی دیوها(مردم دیگر) دیگر داشت  به مرگ لبیک می گفت که رخش به دادش رسید.

شما می دونین چطوری؟

بله.می دونم که نمی دونین.رخش در کنار اتوبوس به صورت موازی حرکت کرد و می خواستن مثل زرو ابن الوقت  هم به روی رخش پریده و تا اداره برن.اما چشمانتان روز بد نبینه.همین که پرید به شیشه ی اتوبوس خورد و بر زمین خورد.آخه این اتوبوس جدیدا شیشه هاشون تا بالاست و جای تهویه نداره.پس این شگرد انجام نه پذیرفت  و رخش ضایع شد.این بار نوبت سیمرغ بوکه به داد ابن الوقت برسه.

اینجا بود که از بالای اتوبوس پرواز کرد به ابن گفت بیا بالای اتوبوس تا نجاتت بدم اما بازهم چشم شما روز بد نبینه که سر چهار رسیدن و به چراغ راهنمایی برخورد کردند و بر زمین افتادن و مجروح شدند.هر چند مجروح شد اما خدارو شکر از شر دیو ها نجات پیدا کرد.

 

خان ششم:(در بیمارستان)

چون در خان قبل با تیر چراغ برق برخورد کرد بر زمین افتاد مقداری خراش و جراحات برداشت به خاطر همین به بیمارستان رفت

چون این خان خود از چند خان تشکیل می شه بعدا این خان را که شامل ۴ خان است را بازگو می کنم.

 

خان هفتم:(رویارویی با رئیس)

این خان هم بسیار دشوار بود.هرچند خیال ابن الوقت راحت بود(منظورم از کارت زدن صبح)چون دوست او یعنی پشوتن صبح اول وقت کارت را زده بود.اما بازم هم رویارویی با آقای رئیس سخت بود

به هر حال آقای رئیس اورا صدا زد و گفت:آقای ابن الوقت شما در ماه کلا یک هفته به سرکار می این اما همون یک هفته رو هم ساعت ۱۰ میان.این چه وضعیه؟

در این جا بود که دوباره رخش  و سیمرغ وارد کار شدند و به عنوان دو تا خانم وارد اتاق شدند.رئیس هم تا چشمش به جمال این دو عزیز(ببخشید دو خانم) افتاد سریع به ابن الوقت گفت برو سرکارت.

خدا شکر کرد که بازم به دادش رسیدن(سیمرغ و رخش)

در این جا ۵ خان جدید شرو می شه البته این بار برای رخش و سیمرغ چون آقای رئیس قصد داشت که با این خانمها ازدواج کنه.و اینجا بود که سیمرغ ورخش  در دردسر بزرگی گیر می کنن.

البته چون این داستان در زمانهای بسیار قدیم اتفاق افتاده به خاطر همین گرفتن چندین زن هم اشکالی نداشته.

 

به هر حال این خان ها رو پشت سر گذاشت و به سر کار رفت.این داستان بیشتر شبیه داستان عمو گجت بود.چون همش رخش و سیمرغ کمک می کردن.

مطمئنم که هیچکی این داستان رو تا این جا نخونده.چون خیلی  طولانی ست.

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ابن الوقت ..::ایمان افتخاری::.. در و ساعت   
 نسیم مشهد
این شعر اصلش مربوط به نسیم شمال بود ولی توفیرش با این یکی این بود که نسیم شمال یه ضدحالی صادر می نمود و بعد بابت آن خود زده افسوس می خورد ولی اینجا نه! ما خوبی ها رو گفیتم و بابت بدی ها هم افسوس خود بیان نمودیم.

ما مردم مشهد همه با هوش و زرنگیم

صد حیف که چون بوقلمون رنگ به برنگیم

ما کار نداریم به اشخاص و سیاست

ما میل نداریم به اموال و خساست

گر قیمه نباشد سر دیزی به سلامت

از قهر گذشتیم ، همه شوخیم و شنگیم

صد حیف که چون بوقلمون رنگ برنگیم

"اسباب ترقی همه گردیده مهیا"

یک روز به غاریم و دگر روز به دریا

یک روز زمینیم و دگر روز ثریا

ما مایل سبقت ز فرنگیم

صد حیف که چون بوقلمون رنگ برنگیم

هم عاشق کاریم و همی عاشق ورزش

هم طالب تحصیل و همی طالب سنجش

باطن همه رندیم و به ظاهر همه ارزش

نه رومی رومیم و نه هم زنگیه زنگیم

صد حیف که چون بوقلمون رنگ برنگیم

من در طلب دوست به هر کوچه دویدم

حتی یه نفر ایدزی و معتاد ندیدم

در ذهن خودم من به این سوژه رسیدم

"بر جان همه افتاده شب روز به جنگیم"

صد حیف که چون بوقلمون رنگ برنگیم

 

تنها خواهش من کمی دقت به شما دوست نظر بده است

سپاس

وقت شناس باشید و پاینده

|+| نوشته شده توسط ابن الوقت ..::ایمان افتخاری::.. در و ساعت