|
رمضان ماه خداست
رمضان آمد و ما خسته دلان در خم کوچه بنشستیم که شاید کسش آید و رساند ته کوچه اگر آید کس و ما را به چنین وضع بیند ته کوچه نرساند در همان جا برهاند وکند قطع امید از من وتو و بگوید تو که هستی متشیع به چنین وضع نشستی چه توقع ز بقیه تو دلم را بشکستی و رود تا که رساند نفری را ته کوچه و تو اینک بنشستی وسط راه و تو باید بنشینی تا که شاید بشوی مورد و مقبول اله بنشین در وسط راه و بمان منتظر سال دگر تا که شاید کسش آید تا دوباره نظری سوی تو و ما بکند رمضان ماه خداست و خدا دوست بدارد نفری را که کند صید کسش را به محبت او بود منجی عالم که کند عدل به پا در همه عالم او کند سیر در احوال من و تو که اگر بود امیدی به ره آرد به ته کوچه رساند رمضان ماه خداست امید آنکه بتوانیم از لحظه لحظه های این ماه کمال استفاده را ببریم |+| نوشته شده توسط ابن الوقت ..::ایمان افتخاری::.. در و ساعت سیمان نامه
دیشب بود ساعت ۱(یعنی دی صبح بود) که آماده برای خواب ناز بودم.(یعنی بعد از مسواک و .........)
نور ماه تو اتاقم افتاده بود(البته بعد کمی دقت فهمیدم چراغ خواب.)دیگه داشت خوابم می برد که یهو چراغ خوابم خاموش شد(همون نور ماه فرضی)با خودم گفتم که حتما سوخته.بی خیال شدم دوباره چشمامو بستم.اما دوباره چراغ روشن شد.(البته صدا داد.صدای کلید.مال من از اونایی که کلید داره.)دیگه وحشت تمام انداممو فرا گرفت.با اینکه مرحله ی بعد از مسواکو طی کردم اما دوباره .......... با خودم گفتم خدایا جنه,آل,بختکه,چیه؟ لحاف رو کشیدم روم چشمام بستم که به خوابم.اما دوباره خاموش شد.دیگه صبر نکردم.جیق کشیدم ک........م............ک کل خاندان اومدن تو اتاقم(اطاقم).بابا می گفت ابن الوقت چته بابا.منم قضیه رو تعریف کردم. (راستشو بخواین چند شب قبل داشتیم در مورد جن حرف می زدیم.) دیگه تا ساعت ۵ بیدار بودم.ساعت ۵ هم بلند شدم مثله یه بچه ی خوب برم نون و شیر بخرم. اما تو راه دیدم صف عظیمی واستادن.گفتم حتما صف شیره رفتم ته صف واستادم.بعد گذشت ۱۵ دقیقه اول صف رو نگا کردم.دیدم صف شیر نیست صف سیمان.(دیگه حالت خواب و بیداری بودم.چه توقعیه؟) کلی تعجب کردم از یکی پرسیدم قضیه چیه؟ اون بنده خدا هم گفت ما از دیشب اینجایم که اگه سیمان اومد بگیریم.گفتم: چنتا می دن گفت: دو کیسه. بعدی که اومدم خونه گفتم یه شعری بگم.شعرم هم ۳۰ دقیقه ای تموم شد خودتون بفهمین که چه شعریه؟؟؟؟؟؟؟ البته خودم مابینش توضیح می دم ولی خوب دیگه........... بخش ۱ برای ساختن یک خونه ی خوب.......برای رفتن بالا و مرغوب برای ساختن و نوسازی شهر.......برای فونداسیون,کندن قبر برای هرچی با ساختن عجینه.........نیازه چن کیسه سیمان هزینه(تا اینجا که فهمیدین منظورمو) چون اینگونه طلایِ پودر ِعالی....شود صادر به دیگر کشور و دیگر اهلی(صادرکردن به کشورهای همسایه) اخیرا سهمیه بندی شده این(سیمان).......شده سهمیه بندی مثل بنزین بخش ۲ در اطراف منزلم سیمان فروشیست.......که از صبح سحر دستش به گوشیست (البته خونه مال والدین است نه من) به درب حجره اش صف های مردم.......به پشت گوشی اش اصوات مردم که می خواهند از او یک کیسه سیمان.......اگر راهی بود چند کیسه سیمان نبینی سودی از چانه زدن تو.........چو از سیمان بود سهمیت دو به هرکس می دهد دو کیسه آنجا!.......که تا سازد نمی دانم چه آنجا برای ساختن یک منزل خوب.......نیازمنده اقل ۴۰ کیسه مرغوب بخش۳ پس از اتمام این حرفای بنده.........بگو آیا بسازی منزلی را تو به خنده؟
خوب همین بود.البته ما که ۵سال پیش ساختیم و راحت شدیم.اما کسایی که می خوان الان شرو کنن واقعا سخته. حالا دارم برا اون جنه دیشب شعر می گم که شاید دیگه ولم کنه. |+| نوشته شده توسط ابن الوقت ..::ایمان افتخاری::.. در و ساعت از چاله به چاه
کلی تفکر کردم بهر شعر که در چه مورد بگم.دیدم عاشقانه نگفتم که بعد گفتم :
دزد عیاری برای دستبر..........شد مهیا نیمه شب افتاد راه منزلی را داشت کاو مد نظر..........بود از یک تاجر با عز و جاه خانه در تاریکی محض و سکوت........گاه می تابید آنجا نور ماه کلفتی بود اندر آن خانه چو شیر.........بینهایت زشت و اکبیر و سیاه ناگهان از دور سارق را بدید...........وقت را ننمود بیهوده تباه یک تفنگ آنجا درون خانه بود.......بود از بهر شکاری گاهگاه زود سارق را هدف بگرفت او..........با تماشایش کشید از قلب آه چون جوان دزد را خوش رو بدید.........گشت عاشق با همان تیر نگاه گفت اگر با من نمایی ازدواج.........گر گناهت همچو کوه و همچه کاه می شوی ایمن ز هر آسیب تو..........می نمایی خنده از دل قاه قاه ناگهان ارباب منزل سر رسید..........گفت این مرد جوان بی پناه کیست اینجا؟کلفت زشت و عبوس......گفت ارباب این بود لطف اله خواهد او شوهر شود من همسرش........بهر عقد ما شما هستی گواه؟ دزد گفتا گر روم من حبس ابد.........بهتر است و شوهر دیگر بخواه گر کنم با تو من اینجا ازدواج..........اینچنین از چاله می افتم به چاه |+| نوشته شده توسط ابن الوقت ..::ایمان افتخاری::.. در و ساعت |
.::وقت موسيقي::.
.::لوگوی وقت نامه::.
|



